در ستایش حماقت

۲۰ آبان ۱۳۹۶

به فکرم زد دانشگاه رو ترک کنم. حالا که ممکنه امید اصلیم در هاله‌ای مبهم آتیش بگیره و از بین بره، من دیگه انرژی دارم برم اون دانشگاه ؟ تنها امید من از ادامه تحصیل این بود که فوق لیسانس شریف بتونم قبول شم. ولی اینا مهمه دیگه ؟ نمی‌دونم.

آهستگی

۰۲ مهر ۱۳۹۶

چه صحنه گردانی‌ای! پس از آن سردرگمی اولیه حواس، حرکتی لازم بود تا نشان دهد که هنوز زمان کامجویی فرا نرسیده است. قیمت را باید بالاتر برد تا تقاضا هم بیشتر شود!

آفتاب

۲۱ شهریور ۱۳۹۶

امروز سه‌شنبه است. آفتابم هست. بدم میاد از آفتاب‌های تابستون. هر چی خاطره بد بگی شما، من با این آفتاب تابستون داشتم. حالا البته بچه که بودیم این چیزا حالیمون نبود البته. ولوو بودیم تو کوچه زیر همین آفتاب هم. هرچند در بهترین حالت وقتی فوتبال بازی می‌کردیم، من رو می‌زاشتن گلر، ولی خب بازم  خوب بود.

بعد از ظهر ، مترو

۱۹ شهریور ۱۳۹۶

فردا تعطیلیم. به خاطر نصب دکوراسیون ساختمون. بعد از نقل و انتقال وسایل ساختمون از اینکه با اتوبوس برگردم منصرف شدم و سوار ماشین احسان شدم که با مترو برم. یک ماهی بود درست حسابی سوار مترو نشده بودم.

چه ابرتیره ای گرفته سینه تو را ...

۲۷ خرداد ۱۳۹۶

زندگی یه نفرو می‌بینم، استوریای اینستاگرام، پست‌های فیسبوکش، تویت‌های هر روزش. بعد چند وقت یه حسی داری هر کی باشه. حش میکنی میشناسیش. کسی که حداقل بعضی لحظه‌های زندگیشو دیدی. یا اصلا ندیدی حتی.

شماره هفت

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۶

نمیدونم کار خوبیه اینو بنویسم یا نه. اما چیزی بود که امروز باز یادش افتادم. بعضی چیزها هستن توی زندگی هر کس که چه خودآگاه و چه ناخودآگاه تاثیر زیادی توی یه فرد می‌زارن. شاید چیز کوچیکی باشن مثل این مورد. شایدم چیز بزرگی باشن مثل از دست دادن یه کسی. ولی همه‌شون توی ذهن حک می‌شن و تا مدتها اون بالا جا خوش می‌کنن.

© 2021, Built in Tehran, With lots of ♡ and hope.