پارکینگ ۴

۱۸ آبان ۱۳۹۸

امروز صبح که بیدار شدم از اولش احساس عجیبی داشتم. همه چی غیرواقعی به نظر می‌اومد. آلارم رو خاموش کردم و پاشدم و طبق روتین تختم رو مرتب کردم. این عادت رو چند سالی بود تونسته بودم به دست بیارم. شاید اگه کسی منو از نوجوونی می‌شناخت براش خیلی عجیب بود. من هیچوقت آدم اونقدر منظمی نبودم. به موبایلم نگاه کردم تا ببینم برای امروز قراری داشتم یا نه. از اینکه برنامه امروزم خالی بود خیلی خوشحال شدم. تمام انرژی که داشتم رو این چند هفته خرج کرده بودم و دلم می‌خواست چند روز هیچ کاری نکنم. یا مثلن یه کار بیهوده بکنم.

یک ساعتی از صبحم رو به خوردن یه نوشیدنی گرم و چک کردن مجله «مصرف» گذروندم. دو اپیزود جدید منتشر کرده بودن و وب‌سایتشون هم هر هفته با یه پرونده به‌روز می‌شه. واقعن خوشحالم که شایان وجود داره تا این محتوا رو ایجاد کنه.

بعدش تو بهم زنگ زدی و گفتی که این هفته برنامه خاصی ندارم می‌تونی بیای یه سر به شهری که من توش هستم. معلومه که من هیچوقت باهات تو این مورد مخالفت نمی‌کنم. ازت پرسیدم که با چی می‌آیی و گفتی قطار. گفتم ساعت چند می‌رسی به نظرت و بهم گفتی که آلردی تو مسیری و تا یک ساعت دیگه به پایانه شهر می‌رسی. گفتم تو پارکینگ ۴ می‌بینمت. لباسمو عوض کردم و سوار ماشین شدم. تا قبل اینکه تو برسی دلم می‌خواست آلبوم جدید کالاتان کینگز رو هم برات بگیرم. یه گروه جدید بود که این چند ماه خیلی باهاشون آمیخته شده بودم. ۲۳ نوامبر هم اینجا یه اجرای کوچیک داشتن که باعث خوشحالیم بود.

برای اکثر افراد اینکه هنوز دوست داشتم آلبوم‌ها رو بخرم مسخره بود ولی خب من آدمی هستم که کاردستی دوست داره.


چند دقیقه زودتر رسیدم پارکینگ. اون چند دقیقه ضبط رو خاموش کردم. بهمون فکر کردم. هر بار تو رو می‌دیدم حس عجیبی داشتم. الان که فکرشو می‌کنم نمی‌دونم چون امروز اومدی پیشم همه چی غیرواقعی به نظر می‌اومد یا چون همه چی غیرواقعی به نظر می‌اومد اومدی پیشم.

وقتی رسیدی آهو هم هنوز نفس داشت. ما هیچوقت یاد نگرفتیم چطوری باید با هم احوال‌پرسی کنیم. اما خوبیش اینه همیشه اینقدر عجیب رفتار می‌کنیم که نیازی به احوال‌پرسی حس نمی‌شه. بهم از کار جدید که گرفته بودی گفتی و اینکه چقدر آدام، مدیر محصولتون آدم جالبیه. منم بهت آلبوم رو دادم.

گفتم «چه خبر از این ورا؟ چه یهویی! خیلی مثل من رفتار کردی.» تو هم بهم گفتی چرا.

از اون موقع تا شبش که باز تو ایستگاه پیاده‌ات کردیم از بهترین روزهای این هفته بود. واقعن به این هیچ کاری نکردن نیاز داشتم.


© 2021, Built in Tehran, With lots of ♡ and hope.