شماره هفت

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۶

نمیدونم کار خوبیه اینو بنویسم یا نه. اما چیزی بود که امروز باز یادش افتادم. بعضی چیزها هستن توی زندگی هر کس که چه خودآگاه و چه ناخودآگاه تاثیر زیادی توی یه فرد می‌زارن. شاید چیز کوچیکی باشن مثل این مورد. شایدم چیز بزرگی باشن مثل از دست دادن یه کسی. ولی همه‌شون توی ذهن حک می‌شن و تا مدتها اون بالا جا خوش می‌کنن.

اما این یکی برمی‌گرده به خیلی قبل‌تر، امسال میشه فکر کنم ۳ سال و خورده‌ای پیش.

با یکی از دوست‌های خانوادگی رفتیم توچال، شب بود. دوست من اسمش «امیر» هست. به هر حال شب تفریحی‌عی بود.

من یه دوست قدیمی‌تر و اکثرا مجازی به اسم آرمان دارم. اون زمان‌ها که برنامه‌نویسی هم بلد نبودم حتی. یه سایتی زدیم با هم به اسم TrueGame.ir در مورد بازی و بازی سازی و فرهنگ‌سازی در موردش بود مثلا. من واقعا بچه دارم. چند تا کلیپ که ساخته بودیم و مسخره (بامزه ولی 😄) از اون زمان دارم که نشون می‌دم بعدا. دوران خوبی بود فکر کنم از ۱۴ سالگیم این قضیه شروع شد. سایت هم بزرگ و قشنگ شده بود و وقتی بستیمش چیز بزرگی بود.

آرمان خونه‌شون ولنجک بود. یه بار دعوتم کرده بود خونه‌شون. کوچه بیست و یکم فکر کنم. روز جالبی بود. یه بار هم مدتی بعد فکر کنم شاید ۲ یا ۳ سال پیش می‌خواستیم شروع کنیم بازی‌سازی جدی رو ولی خب نشد. حیف شد.

در کل خواستم بگم من به آرمان تا حدی تو زندگیم مدیونم و توی مسیرهای خوبی منو قرار داد. هرچند خودش امروزه فقط بازی می‌کنه و می‌خوابه و می‌خوره و دانشگاه می‌ره و چند تا کار دیگه، ولی حداقل منو تو مسیر بهتری انداخت.

دور نشیم از زمان روایت، بعد از اینکه مدتی توی همون محوطه (فکر کنم بهش میگن بام تهران) بودیم، من و امیر رفتیم یه قدمی تو خیابونا بزنیم تا بقیه‌هم برگردن که دیگه بریم خونه. هر وقت می‌رفتم اون سمت‌ها و به آرمان نمی‌گفتم اون زمان، هی بهم می‌گفت باز رفتی به من نگفتی؟! نمی‌دونم چی پیش خودم فکر کردم اما یهو به فکرم زد برم دم کوچه‌شون عکس بگیرم و بگم دوباره اومدم بهت نگفتم!

ایده احمقانه‌ای بود ولی خب انجامش دادم.

تا بقیه بیان رفتیم اونجا. من تازه موبایل ویندوز‌فونم رو خریده بودم. یه مردی رو ازش رد شدیم که کیسه خرید دستش بود. رسیدم جلوی ساختمونشون، اسمش بود نگین ولنجک، یا یه چیزی تو اون مایه‌ها. دو تا عکس گرفتیم. بعد داشتم به امیر توضیح می‌دادم که آرمان کیه، ولی یکی صدامون کرد. برگشتم دیدم از همون ساختمونه. همون مردی که قبلش کیسه خرید دستش بود. رفتم جلو گفتم «جانم؟» گفت بیا اینجا.

حماقت کردم رفتم. خب بچه بودم.

رفتم دم در، ولی یارو مجال نداد، منو کشید تو و در رو بست! امیر پشت در موند و چند بار زد به در. چند ثانیه‌ایش جزئیات رو یادم نمیاد، اما یادمه منو انداخت زمین و شروع کرد لگد زدن بهم و گفت: از چی داشتی عکس می‌گرفتی؟؟ ون گیج بودم. اصلا انتظار چنین چیزی نداشتم و نتونستم دفاع کنم حتی. انتظار داشتم مثلا ازم کمک بخواد! چند باری با صدای بلند سوالش رو پرسید و من هنوز گیج بودم. موبایلم از جیبم پرت شده بود بیرون. یادم نمیاد چی شد، درو باز کرد و امیر اومد تو، لابی‌من شون‌ اونجا بود. خواست دست امیر زو بپیچونه ولی نتونست، ضایع شد. من از زمین بلند شدم اطراف رو نگاه کردم. داشتم سعی می‌کردم بفهمم این یارو چشه. یهو یارو برگشت به سمت لابی ساختون. من دیدم یه دختری (مشخصا چند سال بزرگتر از سن اون زمانم) ایستاده، یارو بهش گفت : «فلان، هیچ کدوم از این آشغال‌ها رو می‌شناسی؟»

من تازه فهمیدم داستان چیه.

تا اونا درگیر بودن از سرایداره پرسیدم این چشه؟ چرا اینجور می‌کنه؟ بهم گفت: ببین چی میگه بزار حلش کنیم.

یارو این موقع شروع کرد به گفتن این‌که من خودم توی نیروی انتظامی‌ام و پلیس تربیت می‌کنم و یه ذره توهین باز به ما. نمی‌دونم دیگه چی شد. فقط یادمه موبایلمو چک کرد ( بلد نبود با ویندوز فون کار کنه) و بعد که دید چیزی نیست توش کله‌شو انداخت گفت برید بیرون!

من از خودمو دفاع نکردم. می‌تونستم اصلا وارد نشم یا از دید قلدرانه بهش جواب بدم و نزارم اینقدر پست رفتار کنه، ولی خب بازم نکردم.


© 2021, Built in Tehran, With lots of ♡ and hope.